همین جا
و همین حالا
روبروی بادی دیگر
ایستاده ام بی پرواتر از همیشه
و برای همیشه ایستاده ام دربرابر تو
تا نشانت دهم فقط یک بار
و برای همیشه
تهی شدن از تو را
در همیشه ی زمان را
نشان
Wednesday, July 26, 2006
Thursday, April 13, 2006
بیدار
در نگاهت وقتی بیدار شدم
خودم را در کنار برکه ای بافتم
که هنوز نشانی از بیداری در وجودم برای تو نبود!
نمی دانم، شاید بیدار شدن در برابر تو را نتوانم
از بیداری ها گرفته ام که در خوابم آرام باشم
حتی به کنار برکه ای خوسیده
حتی در هیاهوهای زمانم
می دانم که خود بیدارم می کنی
به زمانی که در خوابم
در هیاهوهایت گمم
به زمانی که در پی یافتن نشانی
از تنها خوابت برای من، گمم
من گمم، خوابم یا بیدار؟
تو بگو
تو که آشنای لحظه به لحظه ی خواب های منی
تو بگو
تو که، تصویر رنگی خواب های بیداریم را هم آفریننده ای
تو بگو
تو که در کنار برکه ای خوسیده هنوز بیدارم نکرده ای
من گمم، خوابم، یا بیدار؟
Monday, April 10, 2006
در انتظار یک نشان
مدتی ست در جستجویم
تنها برای یک نشان
برای بهانه ای کوچکتر از یک انتظار
پشت این پنجره٬ روی آن پرده ی سفید
نشان از تو٬ تنها سایه ای ست خاکستری
نه نگاهی ست و نه ندائی
دیدن پرده ی این نمایش سخت است برایم هر روز
وجودم در آشوب است هر روز
دردم می دهد گذشت ساده ی این روزها و این نمایش صامت
می دانی روزهای این بهار٬ آرام تر از روزهای دیگر در گذرند
غوغایی که در وجودم است در این آرامش آزار دهنده٬ محتاج غوغائی ست که هنوز صدائی ندارد
برایم
بی زحمت جراتی ده
بی زحمت بدون اندک تمنائی
در صبحگاه یک روز آفتابی٬ در این بهار بی صدا
کلامی را سوار بر نسیمی ملایم٬ روانه ی یک روز ساده ی من کن
تا من نیز به آرامی و به احترام این نشانت
و به سنگینی وجودت در جهانم
فریادی زنم تا تو بشنوی و روزم بداند
که چه سخت است برایم در برابر تو ایستادن و سخن گفتن
گر این جراتم دادی٬ بدان که
در قلمروی وجودت قدمی برخواهم داشت که از تکانش بلرزد خانه ی عشق
فاصله ای نیست
پشت پنجره ات خواهم رسید
می دانم وجودت در آن دم پرده ی پنجره ات را محو خواهد کرد
آنوقت است که شیشه ها٬ رنگی را نشانم می دهند که تنها شایسته ی تو و بهار من است
و این معجزه ای ست از ....
و این را نوشتم تا بدانی هنوز در جستجوی نشانه ای از تو
پنجره ات را به هنگام طلوع آفتاب هر روز٬ در تماشایم
تنها برای یک نشان
برای بهانه ای کوچکتر از یک انتظار
پشت این پنجره٬ روی آن پرده ی سفید
نشان از تو٬ تنها سایه ای ست خاکستری
نه نگاهی ست و نه ندائی
دیدن پرده ی این نمایش سخت است برایم هر روز
وجودم در آشوب است هر روز
دردم می دهد گذشت ساده ی این روزها و این نمایش صامت
می دانی روزهای این بهار٬ آرام تر از روزهای دیگر در گذرند
غوغایی که در وجودم است در این آرامش آزار دهنده٬ محتاج غوغائی ست که هنوز صدائی ندارد
برایم
بی زحمت جراتی ده
بی زحمت بدون اندک تمنائی
در صبحگاه یک روز آفتابی٬ در این بهار بی صدا
کلامی را سوار بر نسیمی ملایم٬ روانه ی یک روز ساده ی من کن
تا من نیز به آرامی و به احترام این نشانت
و به سنگینی وجودت در جهانم
فریادی زنم تا تو بشنوی و روزم بداند
که چه سخت است برایم در برابر تو ایستادن و سخن گفتن
گر این جراتم دادی٬ بدان که
در قلمروی وجودت قدمی برخواهم داشت که از تکانش بلرزد خانه ی عشق
فاصله ای نیست
پشت پنجره ات خواهم رسید
می دانم وجودت در آن دم پرده ی پنجره ات را محو خواهد کرد
آنوقت است که شیشه ها٬ رنگی را نشانم می دهند که تنها شایسته ی تو و بهار من است
و این معجزه ای ست از ....
و این را نوشتم تا بدانی هنوز در جستجوی نشانه ای از تو
پنجره ات را به هنگام طلوع آفتاب هر روز٬ در تماشایم
Friday, March 31, 2006
نشان
این هم از نشان . می خواهم تمام نشانی ها را در این نشان بیاورم و گرد هم جمع کنم . شاید که به سرمنزل مقصود رسیدیم
Subscribe to:
Comments (Atom)